روایت مرجان سی ساله از کنترلگری و شکاکی مادر، اختلافات و دعواهای زیاد والدین تا ازدواج و رابطه عاطفی موفق
میزبان : سامان دادمندیان
-------
اگر مایل هستید مهمان این پادکست باشید خلاصه ای از داستان زندگی خودتون رو به شکل ویس به پیج اینستاگرام آدمیزاد ارسال کنید :
------
اسپانسر این اپیزود: استودیو هوک
که محتوای خلاق برای کسب و کارها می کنند
نمونه کارها رو در پیج اینستاگرامشون ببینید
لیست موزیک های استفاده شده در این اپیزود
ابی - کوه یخ
نیما مسیحا - پروانگی
بمرانی - گذشتن و رفتن پیوسته
Pinkfloyd - Mother
Pinkfloyd - hey you
ریحانه
2 روز پیشوای
BRAND_USER
4 روز پیشدست خودشون نیست مریض هستن این آدمها
BRAND_USER
4 روز پیشدقیقا متاسفانه گفتنش تف سر بالاس.خصوصا با همسرت نباید از بدی خانوادت بگی هرچند ما همسر های خوبی داریم و سو استفاده گر نیستن
BRAND_USER
4 روز پیشولی خودم جونم میره واسه پسرم
BRAND_USER
4 روز پیشوای منم خانواده خانومم رو میبینم اوباش شاخ در میآوردم ولی بعد دیدم ما غیر نرمال بودیم،ما هر مشکلی پیش بیاد به تنها کسی که فکر نمیکنم پشتمه بابامه.
BRAND_USER
4 روز پیشمیدونی چرا بابات طرف مامانت بوده؟چون خودش هم توانایی مقابله با مامانت رو نداره.مثل بالای من .
BRAND_USER
4 روز پیشمن خونه مجردی گرفتم نزدیک خونه بابام،یک بار نیومد ببینه من وسیله ای دارم یا نه؟متکا،قاشق نمک دون,هیچ چیز نداشتم...یکبار نیومد خونم
BRAND_USER
4 روز پیشما الان هر چهارتامون بسیار موفقیم و همه مدارج عالی داریم و در راس کار هستیم،همه مدیر و رییس شدیم،چون باید روی پای خودمون وامیستادیم
BRAND_USER
4 روز پیشبیرونش مردم رو کشته توش خودمون رو ای کاش پدرم مفقود الاثر شده بود،اخه تو که میخوای ول کنی چرا به دنیا میاری
BRAND_USER
4 روز پیشبابام بعد از پانزده سال رفته بود خونه خواهرم لپ پسرش رو کشیده بود بهش گفته بود چطوری عمو،هم خنده داره هم گریه داره
BRAND_USER
4 روز پیشیه لیوان واسه خواهرم جهیزیه نخرید،،بابام واسه عروسی من مثل غریبه ها اومد سالن و شام خورد و رفت..روز عروسیم تا ظهر خودم تنها میوه میشستم
BRAND_USER
4 روز پیشیادمه من میرفتم ساختمون بقلی کارگری،بچه بودم خب..واسه پول تو جیبی..ظهر همه میرفتن خونه خودشون ناهار میخوردن،من پشت در بالکن غذام رو خانوم بابام میزاشت پشت پنجره مثل سگ میشستم رو زمین میخوردم چون وسواس بود و میگفت لباس هات کثیفن
BRAND_USER
4 روز پیشما چهار تا بچه ایم که هر چهارتامون رو بابام انداخت بیرون،بخاطر زنش بابام هیچ حسی به بچه هاش ندارن. حتی اسم نوه هایش رو نمیدونه خانومش هم وسواس و کنترل گر
BRAND_USER
4 روز پیشآنقدر طولانیه یک بار نوشتم پیامم ارسال نشد
BRAND_USER
4 روز پیشکاش میشد با هم آشنا بشیم تا برات تعریف کنم
روایت زنی حدودا پنجاه ساله از سه ازدواج نامو...
روایت دختری که در خانه ای پر از تنش ...
دختری که در ۲ سالگی پدرش برای همیشه ...
داستان فرزند آخر یک خانواده که در کو...
داستان زندگی کودکی که طلاق رو تجربه کرده و تنش ...
اپیزود ۱ - سیمین
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است